:این خواب را یا دیشب دیدم یا امروز بعد ازظهر
روی یک مبل یک نفره ی سبز لجنی نشسته بودم، فا روبروی من روی یک مبل همان شکلی نشسته بود و بینمان یک میز چوبی کوتاه بود. او به جلو خم شد، صورتم را می بوسید و من خیلی تعجب کردم، اعتراض هم کردم. بعد برگشت روی مبلش و من یک لیوان چای یا آب خوردم.
در صحنه ی بعدی، من کنترل روی بدنم نداشتم و دلم هم درد می کرد. گیج می خوردم موقع راه رفتن و فکر می کردم که چرا این شکلی شدم، بعد فا آمد و به من گفت چیزی توی آن لیوان نوشیدنی ریخته بود و من های شدم. باز هم ملایم اعتراض کردم که جدی نگرفت. به خودم گفتم که پس های بودن این شکلیست، آتن قدر هم با مستی تفاوت ندارد، فقط بهتر است.
مادر و پدرم بودند. فا شبیه بهار شده بود. بهش میگفتم که میرم لوت میدم، بهشون میگم تو بهم مخدر خوراندی. یا خنده میگفت برو بگو. من هم با عزم راسخ چند بار رفتم پیششان و تا خواستم بگم شل شدم و برگشتم پیش فا-بهار به گفت و گو و خنده.
No comments:
Post a Comment