Wednesday, 14 November 2012

در انتهای یک خواب دور و دراز

 من و شکیبا بودیم، روی یک ملافه ی سفید رو زمین. سمت راستمان شلوغ بود و پر از آدم. یک بچه ی کوچک از بین آدم ها پیدا شد، و من دانستم که او بچه ی من است. شکیبا چند قدم رفت و دست های دخترک را گرفت، تاتی تاتی کنان آوردش پیش ما. یک دختر دو سه ساله با موی قهوه ای فرفری، پوست سفید و چشمان آبی درشت که لباس سر همی کرم پوشیده بود. از بین جمعیت یک دختر دیگر هم برای لحظه ای پیدا شد، او هم مال من بود. قدش از اولی بلندتر بود و کشیده، یک کلاه لبه دار بزرگ هم به سر داشت. شکیبا گفت اسم اولی پیتزاست، و انگار به افتخار خودش اسمش را پیتزا گذاشته بودیم. من با خودم فکر کردم که ترجیح می دهم اسمش شکی باشد. 

2 comments:

  1. ای دوست ! تو نمیخایی دیگه خاب ببینی ؟ چقد منتظر بمونم :دی
    پ.ن : دلم لک زده واسه یه لقمه پیتزا

    ReplyDelete
    Replies
    1. خواب می بینم، یادم میره چون به موقع نمی نویسمشون.
      پ.ن: احتمالن این خواب هم نتیجه ی دراز مدت همون آهنگ لعنتیه که توی دبیرستان گوش میدادیم.

      Delete