.دو تا خواب دیدم، دوٌمی را بعد از این که آفتاب بزند
اولٌی این طور بود که من و هر سه عضو خانواده بودیم، با چند نفر دیگر که احتمالن دایی و خانواده اش بودند. و شاید حتی پدربزرگ. در یک خانه ی بزرگ با دیوار های سفید و نسبتن خالی، توی یک شهر ناامن بودیم. ناامن به این معنی که هرلحظه منتظر بودیم «پلیس» بریزد و ما را بکشد یا ببرد. انگار جوان تر ها را نمی کشت، اما ترس تجاوز بود و کشته شدن بزرگ تر هایمان. حسم را در طول خواب خوب یادم است. ترس. ترس برای این که هیچ سرپناهی نداشتیم و به هیچ چی نمی توانستیم اعتماد کنیم. و ترس از مرگ و تجاوز و همه ی کارهای ناشناخته ای که می توانستند با ما بکنند. اول، مانده بودیم در خانه و من می خواستم توی زیرزمینی، جایی قایم شویم. سر بزرگ تر ها داد می زدم که: نمی بینید وضعیتمان را؟ پس چرا نمی آیید که بریم کلاردشت پناه بگیریم؟ نمی بینید ترس فلجمان کرده؟ آن ها طفره می رفتند. و بابا گفت: باشه دیگه، شماها برین کلاردشت، منم خیلی کار دارم می مونم به کارام برسم.
.الآن مطمئن شدم که تهران بودیم
و من هم با شدّت با بابا مخالفت می کردم که ما که نمی توانیم بدون تو بریم. بعد «پلیس» و دار و دسته اش آمد توی خانه. چند تا زن چادری بودن و مردهای لباس سبز نظامی پوش. ما هم وسط سالن بزرگ، پشت یه مانع نه چندان بزرگ ردیف قایم شده بودیم و به بهار پچ پچ کردم: می بیننمان که. و دیده بودنمان و نزدیک می شدند و تفنگ هایشان هم آماده بود. و فهمیدم که الآن می میرم. اینجا خوابم قطع شد.
یک بار دیگر دنبالمان می کردند و ما به سمت آب می دویدیم و پریدیم توی آب و به زور چنگ زدیم به پشت یک قایق موتوری که ما را سریع از آن ها دور کرد. بعد به یک قایق عجیب غریب اما بزرگ تر رسیدیم، بهار خودش را اول کشید بالا و من را کمک کرد. دوتایی با هم بابا و مامان را روی قایق کشیدیم، با این که نگران بودم قایق غرق شود از وزن سنگین ما، وقتی همه جا شدند قایق تعادلش خوب بود. آنوقت همه شروع کردند به خندیدن و حرف زدن، و دفترچه درآوردند و از همدیگر می خواستند برای هم بنویسند چون آن لحظه خیلی لحظه ی مهمی بود. من هم یک تکه
پلاستیک برداشتم و رویش یک خط برای خودم نوشتم.
من و سین توی خیابان اصلی وست ونکوور، مرین درایو راه می رفتیم. ساختمان ها از حالت عادی تخت تر بودند و آب پیدا بود. سین دستم را گرفته بود و با دست دیگرش من را بغل کرده بود. یک مینیبوس زرد، از آن ها که برای سالمندان وست ونکوور است پیدا شد، من و سین تند کردیم، مینیبوس ایستاد و سوار شدیم. وقتی رفتیم تو دیدم که بیشتر صندلی ها خالی اند و خیالم راحت شد وقتی دیدم می توانی کنار هم و کنار پنجره بنشینیم. وقتی نشستیم، من انگشت های درازش را تک تک نوازش کردم.